بایگانی دسته: داستانک

>خدایا شکر

> روزی مردی خواب عجیبی دید ! دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند . هنگام ورود ، دستۀ بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در انسان های بزرگ, داستانک | پاسخ دهید:

>مرد کور

> روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود ، روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم ، لطفا کمک کنید . روزنامه نگار خلاقی از کنار … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستانک | پاسخ دهید:

>قلب تو کجاست ؟

> رابرت داوینسن زو ، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانیکه در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود ، در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستانک | پاسخ دهید:

>من عصبانیم چه کار کنم

> وقتی عصبانی هستی، نباید آن را خفه کنی یا بر سر دیگران خالی کنی. خیلی ساده است به آن آگاهی پیدا کن و ببین که این حالت تو، می تواند به حالتی مثبت تبدیل شود. یک شاگرد ذن نزد … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در بهداشت روانی, داستانک, زندگی | پاسخ دهید:

>فصلهای زندگی

> مردی چهار پسر داشت آنها را به ترتیب سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستانک, زندگی | پاسخ دهید:

>احوال پرس وظیفه شناس

> شنبهساعت 5.10 دقیقه است ، سر کارم دیر می رسم، توی راهرو یکی از همکارامو می بینم اونم مثل من دیر رسیده ، می پرسه خوبی؟ اما منتظر جواب من نمی شه و با عجله از کنارم می گذره. … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستانک, زندگی, سنگ صبور | پاسخ دهید:

>زن نظافتچی

> من دانشجوی سال دوم بودم . یک روز سر جلسۀ امتحان وقتی چشمم به سوال آخر افتاد ، خنده ام گرفت ! فکر کردم استاد حتما قصد شوخی کردن داشته است ، سوال این بود : نام کوچک زنی … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستانک | پاسخ دهید:

>بازیگر

> مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستانک | پاسخ دهید:

>دعوای زن و شوهر !!!

> مدت زیادی از زمان ازدواجشان می گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب های خاص خودش را داشت . یک روز زن که از ساعت های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در داستانک | پاسخ دهید:

>ببخشید شما ثروتمندید ؟

> هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»کاغذ باطله … ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در افكار مثبت, داستانک | پاسخ دهید: